بامیان زخم‌خورده به دست یک قاتل بی‌مقدار

نویسنده: شفیق‌الله شفیق

در سال‌های ۲۰۱۱ جمهوریت، هنگامی که فرصت فراهم شد تا در نهادهای آکادمیک کشور در شمال مشغول کار علمی شوم، خود را هم‌صف جوانانی می‌دانستم که از خانواده‌های فقیر، اما با انگیزه‌های وافر، می‌آمدند و به‌شدت تشنه یادگرفتن بودند. اما من خودم را در صف دانشجویان می‌دانستم، چون پیمانه دانش من همان اندازه بیش نبود و لقب استادی را برای خود سنگین می‌دانستم. در میان احترام و لطف فراوان جوانانی که از بامیان تا غور، از غزنی تا دایکندی و بدخشان، از بلخ تا فاریاب و ننگرهار، به من اعتماد می‌دادند که در حضور صنف بایستم، حمایت و احترام این نسل، برای من آرزوی تدریس در ولایت‌های مختلف، از جمله بامیان، بدخشان و ننگرهار، را ایجاد کرده بود؛ این‌که روزی فرصتی فراهم شود تا مدتی در این سه دانشگاه تدریس کنم؛ به‌ویژه دانشگاه بامیان که بیشتر مخاطبانش، از جبر تاریخ پر از تبعیض و خشونت زیر نام مذهب و قومیت، رنج برده بودند، اما قامت خم نکرده بودند، استوار به جهان می‌نگریستند و آینده سبز را در ذهن و دستان‌شان داشتند.

از سوی دیگر، نگاه روشن و پرامید بامیان و روایت جهان‌فهم و خردمندانه مردمان آن سرزمین، نه‌تنها بر من، بلکه امیدی برای افغانستان مردم‌سالار و آزاد بود. تصور می‌شد بامیان در نسل‌های آینده پناهگاه روشنفکران با اندیشه‌های انتقادی باشد و مکتبی سیاسی و فرهنگی با رویکرد انتقادی، با الهام از جهان مدرن، در آن قد علم کند؛ مکتبی که رنج‌های تاریخ، تبعیض و سیستم‌های سیاسی ناکارآمد را به نقد و چالش بگیرد و الگوی شهروندی و برابری انسانی را رهبر فکری کند.

هرچند اختلافات و تفاوت‌های قومی و سیاسی در بسترهای  جامعه چندقومی، پدیده‌ای انکارناپذیر در مناطق مختلف کشور است، اما گفتمان غالب بامیان را صلح، صفا، دانش‌پروری و تمایل به ارزش‌های جهانی تشکیل می‌داد.

شاید آن روزها هرگز تصور نمی‌کردیم که قاتل تاریخ و تمدن بامیان روزی قدم‌های زشت خود را در این سرزمین بگذارد؛ مگر آن‌که در دادگاهی عادلانه، در حضور پیکره‌های شکوهمند این سرزمین نیاکانی و باستانی، محاکمه شود و دست‌کم به حبس ابد یا حتی اعدام، به جرم خیانت به میهن و تمدن این سرزمین‌ها، محکوم گردد.

اما روزگار چگونه چرخیده است که قاتل شکوه و تاریخ بامیان، امروز به جنایت خویش افتخار می‌کند و از آن امتیاز سیاسی می‌گیرد. با این همه، اطمینان دارم که این روزهای سیاه پایان خواهند یافت؛ سرزمین خسته صلصال و شمامه، برای همیشه خسته نخواهد ماند.

یکی از آرزوهای همیشگی من نیز روزی برآورده خواهد شد؛ معلم مهمان در دانشگاه بامیان باشم.