نزاعها فروتر از قومی، حتی قبیلهای است

یادداشت نویسنده: شفیقالله شفیق
با این مقدمه، میخواهم بگویم که پرداختن به نزاعهای قومی، مبین تعلق عاطفی من نیست. از نظر انسانی، برای من میان یک افغان، ترک، تاجیک یا هزاره با یک انسان سیاه یا سفید، اروپایی یا آسیایی تفاوتی وجود ندارد؛ اما نزاعهای قدرت در سرزمین افغانستان، در وهله نخست، اجندای خاندانی ـ قبیلهای دارد و سپس به میدان قومیت میرسد.
از اینرو، اگر الگوهای دولتسازی در افغانستان را برجسته کنم، دستکم دو الگو از زمان امیر عبدالرحمن تاکنون به تجربه رفته است.
۱. الگوی دولت امانی ـ ظاهرشاهی، روایت دولت مدنی_ افغانی؛
این الگو، دولت مدنی ـ افغانی با مشارکت نسبی اقوام بود؛ اما با حفظ رهبری و محوریت قدرت سیاسی در دست یک پشتون، با ترجیح پشتونهای قندهاری ـ شاخه درانی.
در این الگو، تنوع نسبی با تعریف غالب هویت حقوقی “افغان” همراه است؛ یعنی افغان از نظر هویت جامعه، مساوی با پشتون نیست، بلکه همه کسانی که در افغانستان زندگی دارند، افغاناند. اما یک سنت غیرمدون نیز وجود داشته که قدرت سیاسی و رهبری کشور را جزو حق تملک “افغانان اصیل” میدانستند؛ بهگونهای که حتی افغان حوزه مشرقی ـ غلجایی نیز در منزلت افغان قندهاری از امتیازات زمامداری کشور برخوردار نبودهاند؛ چه رسد به تاجیک افغان، هزاره افغان، ازبیک افغان و سایر گروههای قومی که در این سلسلهمراتب، در یک نظم اجتماعی کاستی، همانند جامعه هندو، قرار میگرفتند.
بر اساس مشاهدات من، طی سه سال پیش از سقوط حکومت اشرف غنی، حامد کرزی و حلقه او در همین زمینه فعال شدند؛ رهبران سیاسی اقوام را با وعدههای مشارکت، زیرمجموعه رهبری قندهاری قرار دادند و اتحاد ضدغنی را به مقصد انتقال قدرت با محوریت قندهار سامان دادند. بویژه زمانی که احساس شد ادامه جمهوریت با غنی به معنای تداوم قدرت در حوزه ننگرهار و مشرقی خواهد بود. ازاینرو یکبار عصبانیت اشرف غنی در واکنش به فعالیتهای حامد کرزی، درباره منازعه قدرت که با این عبارت بازتاب یافت: “از احمدشاه ابدالی تا حامد کرزی، اینها برای قدرت چه نکردند؟” و “من بهوسیله رأی مردم آمدهام.”
در روزهای اخیر حکومت خود اشرف غنی نیز سعی کرد ارگ را دوباره به شبکه حقانی منتقل بگردد و از سلطه یکتاز جناح قندهاریان جلوگیری بکند، این نمونههایی از نزاعهای قبیلهای بر سر قدرت است.
از اینرو، گفتمان قدرت سیاسی در ایده افغانستان سازی با اصل برابری و نظم شهروندی طراحی نشده است. از اینرو، فعالیتهای مدنی، حزبی و پروسههای انتخابات که سلسلهمراتب قدرت را برهم میزند، قابل قبول نیست. چنانکه نگاه بدبینانه حامد کرزی به فعالیتهای حزبی نیز از همین خاستگاه میآمد.
افزون بر آن، او چند مرتبه در زمان زمامداری خود از مارشال فهيم خواسته بود که افغانستان به مرحله جمهوری و تغییر زعامت براساس رأی مردم نرسیده است، دوباره به یک نظم سلطنتی برگردیم: “من شاه میشوم، تو صدراعظم”. آمریکاییها او را مجبور به برگزاری انتخابات کردند؛ او نیز آرایش تیمها و پروسه انتخابات را به بحران کشاند، شاید به دلیل تمایل به ابقای زعامت خودش.
از طرف دیگر، تجربه فضای باز سیاسی در دوران جنگ سرد، و تشکیل احزاب چپ و راست در زمان ظاهرشاه مناسبات قدرت حول خانواده محمدزایی را به سمت طایفههای درجه دوم افغانی چرخاند: نورمحمد ترکی_ غلجی، حفیظالله امین خروتی، سپس ببرک کارمل کابلی، نجیبالله احمدزی و دوباره صبغتالله مجددی و برهانالدین ربانی بدخشانی. اینها نمونههایی از نقض سنتهای ایده نظام سیاسی افغان بودند که قانون نانوشته قدرت سیاسی پایمال شده دانسته میشد.
رویهمرفته، در روایت دولت افغانی ـ مدنی، یعنی الگوی امانی و ظاهرشاهی، نوعی فرآیند افغانسازی نرم با سلسلهمراتب وجود داشت که گامبهگام، از طریق دستکاری در هویت تاریخی، زبانی و قومی، ادغام در هویت افغان را دنبال میکرد؛ مدلی که قانون اساسی دوران جمهوریت را نیز میتوان صورت تکاملیافته آن دانست: «افغان» بهعنوان چتری برای همه زبانها و هویتهای قومی، اما ثبات سیاسی و مدیریت قدرت سیاسی تنها در زعامت افغان درجه اول قابل تأیید بود.
۲. روایت دوم؛ افغانیت و اسلامیت طالبانیسم؛
الگوی دینی این روایت، مرکزگرا، از الگوی مذهبی و اعلام جهاد علیه تنوع مذهبی از امارت امیر عبدالرحمن خان سر چشمه ميگيرد و الگوی قومگرایی آن خود طالبان اول و دوم هستند. هویت قومی این جریان محصول جامعه شهری پشتون و آشنا با تنوع جامعه افغانستان نیست، بلکه الگویی برخاسته از عصبیت قبیلهای است که پایههای آن بر انگیزهها خونتباری، رفتارها و سنتهای قبیلهای استوار است؛ سنتهایی که در آن خشونت، سرکوب، انتقامجویی و خشم پایانناپذیر برجسته است.
در این روایت، راه میانه چندان معنایی ندارد؛ حرفشنوی، نصیحت اخلاقی، اعتراض و پرسش جایگاهی ندارند: “یا بکش یا میکشم” بنیاد آن است. چون در مناسبات و سنتهای قبیلهای، بسیاری از جنگها با جنگ و توازن قدرت به صلح میرسند و توازن قدرت زمینه مصالحه را فراهم میکند؛ در غیر این صورت، قبیله مغلوب باید برای همیشه ننگ بیغیرتی و منزلت فروتر اجتماعی را به جان بخرد، از جنگ دست بکشد، تسلیم شود و شبهبرده، سرخم باشد.
اکنون مواجهه این روایت با سرزمین چند قومی و چند زبانی افغانستان نیز تا حد زیادی چنین است. چیزی به نام ترحم، تساهل و کثرت فرهنگی و زبانی، که برخیها تبلیغ میکنند، در این الگو قابل فهم نیست. تصرف سرزمینهای اقوام دیگر و برخورد غنیمتگونه با مردم غیرخودی، حتی اگر برنامه رسمی حکومتی اعلام نشده باشد، دستکم از روی خلقوخو و عادتهای زندگی طالبانسم ناشی میشود.
از اینروی، کسانی که در سیاست افغانستان دخیلاند، میتوانند از میان این الگوها انتخاب کنند؛ یا راه سوم را برگزینند: ایجاد گفتمان سیاسی جدید با رویکرد تغییر رادیکال همه مناسبات و سنتهای قدرت سیاسی برای اقوام مختلف، از جمله پشتونهای تکنوکرات، که برای غیرقومیسازی سراسری افغانستان، از ساختار دولت تا مباحث فرهنگی، به توافق برسند؛ تا افغانستان از قومگرایی دولتی و واکنشهای قومگرایانه، به سوی نظم دموکراتیک، شهروندی و رقابتی عبور کند.
در غیر این صورت، بازگشت دوباره به همان الگوی کنفرانس بن خواهد بود که جریانهای مقاومت، به زعامت افغانی ـ مشارکتی، بر آن توافق کردند و حامد کرزی را بهعنوان نماینده حوزه قندهار به رهبری برگزیدند.
الگوی دوم طالبانیسم حاکم است، که خواستار تسلیمی و اطاعت تمامعیار از امیر قندهار میباشد که طالبان ولایتهای شمال و برخی ملاهای آن مناطق بخاطر انگیزههای اعتقاد دینی پذیرفتهاند.





